نقدنیوز: چندی پیش یک کلیپ صوتی از سخنرانی حجت الاسلام مهدوی بیات روی خروجی سایت قرار گرفت که در ساعات پایانی سال 1388 در شلمچه ایراد شده بود و ایشون در این سخرانی ، سخنانی در رابطه با برخی از شهدا ،سیره ی زندگی آنها و به ویژه حوادث پس از انتخابات به میان آورده بودند. بعد از انتشار این کلیپ ، یکی از دوستان زحمت کشیدند ، سخنان ایشان را به متن در آورده و در اختیار سایت قرار دادند تا افرادی که نتوانسته بودند به دلایلی این کلیپ صوتی رو دانلود کنند در جریان سخنان ایشون قرار بگیرند و بتوانند بهره ی لازم از این سخنان را ببرند. برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنیدخدارو شکر می کنیم که همچین جایی اومدیم. اگه جزو شهدا نیستیم ان شالله جزو نوکرهای شهدا ، دوستان شهدا ،کسانی که اومدیم یاد بگیریم چه جوری مسیر شهدا رو بریم هستیم. خواهرها و برادرها اگر ما می فهمیدیم شلمچه یعنی چی، اگه می تونستیم ببینیم طلائیه یعنی چی شاید زندگیمون خیلی متفاوت می شد، خیلی متفاوت.اگر می تونستیم درک بکنیم شهادت یعنی چی ، زندگی مون خیلی متفاوت می شد. حضرت آیت الله احمدی میانجی رحمة الله علیه ، اونهایی که قم درس خوندن اون دوره می دونن عالم بزرگ،عارف بزرگ ، جزو خبرگان رهبری بود و خودش هم یک پسر داشت مفقود الاثرشده بود . وقتی بعد از سالها جنازه ی پسرش رو آوردن حرم حضرت معصومه (س) نماز خوندن،جمعیتی از اهل علم و دوستان ایشون و شاگردان اخلاق و فقه و امثال این پشت سر جنازه ی این عالم بزرگوار که همه ی عشقش انقلاب بود، همه ی عشقش ! همه ی دفاع از انقلاب رو با تمام قامتش کرد ، مردم جنازه ی این پسرش رو برداشتند از حرم بعد از نماز ببرند سمت گلزار شهدا دیدن آقا داره می ره سمت منزل و مسجدش! آقای شمسی که مکبر حرم و نماز جمعه ی قم ِ خودش تعریف کرد " گفت من رفتم سراغش بدو بدو ، گفتم آقا پسرتون رو دارن می برن گلزار شهدا، کجا داری می ری ؟ ... ! یه نگاه با معنی ای به من کرد ، گفت آقای شمس چیزی که در راه خدا دادیم دیگه دنبالش نمی ریم
اون آدم می فرمود آخر ِ عمر حضرت آیت الله العظمی بروجردی ، که قدیمی ها می دونن بروجردی یعنی چی ؟ مرجع مطلق جهان تشیع، یه نگرانی ای تو چهره ی آقای بروجردی بود.ازش پرسیدند ایشون فرمودند: من از مرگ ترس ندارم، اما داره دلم می سوزه که چرا تو بستر دارم از دنیا می رم، چرا شهید نشدم من؟ اون عالم بزرگ چی در شهادت می دید که آرزوی آخر عمرش هم شهادت بود؟ "" شهادت ""
خوب جایی اومدیم. خدارو شکر می کنیم.جایی اومدیم که حسین خرازی پر کشید، حسین خرازی و ما ادرئک ما حسین خرازی؟ ما چه می دونیم! من می گم خورشید شلمچه بود. خیلی ها از حسین خرازی نور گرفتن ، رفتن و ما اومدیم از حسین خرازی شلمچه نور بگیریم ، همون که دستش مثل ابالفضل العباس (ع) تو طلائیه قطع شد، تو شلمچه پر کشید. به رفیق ها و نزدیکانش ، فرماندهان گروهانش رو جمع کرد و گردان هاش رو، قبل از این که تو شلمچه به شهادت برسه و عمل کنه! گفتش من این عملیات رفتنی ام ! همه گریه کردن ! فکر کردن حالا بالاخره جلسه ی احساسیه ، گفتش که من چون می دونید که خرازی قبل از این که بیاد اینجا و پر بکشه یه سفر حج رفته بود، خوش به حالش ! گفت من تو این سفر حج که چند روز پیش ازش برگشتم، خونه ی خدا همه ی حساب هام رو با خدا صاف کردم ، دیگه کاری اینجا ندارم، می خوام برم! حسین خرازی یک وقت خودش فرمود که تو فلان منطقه ، تو فلان عملیات فرشته ها اومدن روح من رو ببرند، من گفتم نه فعلا نگهم دارید می خوام بجنگم برای خدا. به کجا رسیده شهید که تعیین می کنه ؟ مگه قرآن نفرمود کسی اجلش برسه یک لحظه بهش مهلت نمی ده فرشته، شهید به کجا رسیده ، مجاهد فی سبیل الله به کجا رسیده ؟ می گه اومدم من رو ببرن گفتم نه هنوز من تو این دنیا کار دارم! اما تو شلمچه دیدم نه مثل این که بهشت خیلی قشنگ تر از این حرف هاست! خیلی قشنگ تره که آدم بره پیش فاطمه زهرا (س)، اینجا ما یک چیزی مصیبتی از فاطمه ی زهرا (س) شنیدیم، بریم اون طرف ببینیم واقعیت چی بود؟ اینجا پر کشید و رفت! گفت من همه ی کارهام رو کردم ، حساب هام رو با خدا صاف کردم
سال داره تحویل می شه ! بیاین تو شلمچه حساب هامون رو صاف کنیم! که خدایا هرچی بودیم غلط کردیم! هرکاری کردیم تو ببخش ! خودمون رو خاک مالی کردیم تو این شلمچه مارو هم آدم حساب کن! مارو هم آدم حساب کن! سال بعد می شه برای ما شهادت بنویسی؟
آخه سال 88 اولش رو چه جوری شروع کردیم؟ گفتیم به با این انتخابات چه مدال افتخاری به گردن هامون می ندازیم جلوی امام زمان (عج ) سربلند می شیم ، اما یه مشت بی دین و از خدا بی خبر مارو پیش امام زمان (عج) شرمنده کردند، کاری کردن که نایبش از ما دل کند، وایساد تو روی امام زمان (عج ) گفت آقا من یه بند ناقص دارم یه آبرو دارم، همه رو با شما معامله کردم. ! یعنی ما ها به دردش نخوردیم رفیق ! مثل امیرالمونین که در دوران غربت حکومتش با شهدا حرف می زد، می گفت : " این عمار ؟؟؟ " عمار ِ من کجایی علی رو تنها گذاشتن؟ چرا اینجوری کردن امسال ما شرمنده ی امام زمان (عج) بشیم ؟ ببین می تونیم سال بعد جبران کنیم؟ می تونیم همه مون فدای این رهبر و نظام و امام زمان (عج) بشیم جبران کنیم؟
تو همین شلمچه سردار فضلی ، آی اونهایی که گوشه کنار جوون دانشجوی مارو ، عزیز ِ مارو می خوای شبهه دار بکنی نسبت به آرمان شهدا! اگر گوش شنوایی برات مونده بشنو. تو همین شلمچه سردار علی فضلی گفت کار یه جا گیر کرد، آتیش سنگین امکان تکون خوردن نبود، همه قفل کرده بودیم! من موندم چه کار بکنیم، خدا به دلم یه چیزی انداخت ! نمی دونم پشت بی سیم چه جوری به محسن رضایی گفتم که حاجی هیچ راهی نیست این بسیجی هارو تکون بدیم، کار فوق العاده خطرناک و قفل کرده، فقط یه راه به ذهن من می رسه و اون اینه که یه وعده ی ملاقات با حضرت امام به اینها بدی. اینها اگر بدونن امام اینهارو به حضور می پذیره بعد ِ عملیات، کار ِ محال رو شدنی می کنند! چند دقیقه بعد از اون ور آقای رضایی پیام داد که با دفتر امام هماهنگ کریدم، بگو که اگه عملیات پیروز بشید می ریم جماران!! چنان این بچه ها از زمین بلند شدند ! کاری کردند کارستان!
یعنی من و تو برای رهبرمون کمتر از اونها می خوایم باشیم؟ اگه بگه خفه خون بگیرید ، عکس منم آتیش زدند، لال بشید می گیم چشم ! اگه بگه خرخره ی این فتنه گرها رو بجوئید و خورد و خاکه شیرشون کنید می گیم چشم ! فکر نکنند ما فرق کردیم ! فکر کردید ؟ بعد ِ هزار و چهارصد سال یه گوشه از فدک ِ فاطمه زهرا (س) دست اولادش افتاده دوباره می خواید برگردونید؟ مگر از جنازه ی ما رد بشید! مگر از جنازه ی ما رد بشید! ما آخه چه جوری تو روی این شهدا نگاه کنیم قیامت؟ چه جوری تو روح محمود دخان چی نگاه کنیم که وقتی تو طلائیه همه زمین گیر شدن ، خود ِ عراق اعلام کرد بعده ها که ما هشتصد هزار گلوله ریختیم تو یه نقطه ی طلائیه رو سر ایرانی ها! یه وقت شهید عبدالله میثمی ، آخ چه ذکرهایی امشب به زبون من می یاد ؟ آخه میثمی هم تو شلمچه شهید شد! آخه عبدالله میثمی هم تو شلمچه شهید شد.
عبدالله میثمی روحانی بزرگ ،نماینده ی امام در قرارگاه خاتم بلند میشه زیر اون همه آتیش میگه آی برادرا امروز طلاییه کربلاست و امروز عاشوراست .هرکسی امروز بتونه بلند شه جلوی صدامیان ،اگه کربلا بود با یزید می جنگید.کی بلند شد؟اولین نفر یه بچه 16 ،17 ساله بلند شد به نام دخانچی.الله اکبرُ گفت تیربارشُ گرفت به سمت دشمن تا همه جون گرفتن زدن تو نخاعش .خواهر من ،برادر من 17سال محمود دخانچی از هر نوع حرکتی محروم بود.محروم ! اما تو چه می دونی محرومیت یعنی چه؟وقتی منزلش می رفتی تو قم بالا سر تختش این بیت شعر ُ نوشته شده بود که زبان حال همه عارفان واقعی خداست و همه تربیت شده های خمینیه:چرا پای کوبم چرا دست یازم مرا دوست بی دست ُ پا می پسندد.همسرشم میگه :یه روزی خیلی به من فشار میومد 17 سال یه کسی کنارم باشه که نمیتونه تکونی بخوره.نیم ساعت قبل از شهادتش یه نگاهی به من کرد و گفت:عزیزم خیلی ناراحت نباش جامو تو بهشت نشونم دادن دارم میرم .نیم ساعت بعد هم چشاشو بست و رفت.به همه دنیای ما خندید.میخوایین جلوی دخانچی مارو شرمنده کنید تو قیامت چجوری سر بلند کنیم جلوی این همه جانباز ،جلوی این همه شیمیایی که خون بالا میارن و ما نمیبینیم؟ به خدا قسم تو همین اطراف اصفهان 1جانبازی هست اقای رحیمی.من الان با تو حرف میزنم نمیدونم جون داده یا زنده ست هنوز اینقد حالش خرابه.سالهاست ... !گاهی من زنگ میزنم ، رفقای دیگشون اقای دادانی میگه تا زنگ میزنیم گریه میکنه.خداشاهده سالهاست بعد از جنگ حسرت 1جلسه روضه تو دلش مونده چون نمیدونه حرکتی بکنه ،نمیتونه تو هیچ جلسه ای شرکت کنه.وقتی بهش میگم دارم میرم راهیان نور؛فقط دق نمیکنه.اینقد خودشو میزنه پشت تلفن میگه کاش ما رفته بودیم،خودشو شرمنده میبینه.ما فردا جواب اینارو چی بدیم؟
بزارید تو قدمگاه امام رضا(ع) یاد اقای ضابط ُ بکنیم. خوش به حال اقای ضابط چه خوب نوکری شهدارو کرد بردنش.ما چه میدونیم اقای ضابط کی بود؟من خودم از سردار پور شادی فرمانده سابق لشکر 8 نجف خودم شنیدم در مراسم ختم اقای ضابط که تو اصفهان من سخنرانی کردم، یه مقدار از اسرار پشت پرده حاج اقای ضابط رو رو کردم.ایشون منو بغل کردن ادم عارف مسلک و بزرگواریست.سردار پور شادی منو کشید کنار همینطور که گریه میکرد گفت:فلانی من یه مشکل خیلی خیلی حادی داشتم که هیچ کس تو این عالم خبر نداشت ،چون نمی تونستم به کسی بگم !هر چی توسل داشتم انجام دادم.نمیشد.از اون طرف هم هی نیروهای ما میومدن میگفتن یه طلبه ای هست میاد تو طلاییه در مورد شهدا حرف میزنه زمین و زمان گریه میکنن یه حالی داره .ماهم هیچ وقت ندیده بودیمش.گفت سر همین مشکل بزرگ پیچیده ای که داشتم توسل کردم به حضرت زهرا(س) 1شب چندین سال پیشو عرض میکنم ؛ تو عالم خواب دیدم وارد حرم امام رضا(ع) شدم یه جای خیلی خلوتی ، یه محرابی دیدم رفتم نزدیک دیدم به حضرت ایت الله بهجت (ره) تو محراب مشغول ذکرن.یه محرابم به موازات ایشون این طرف هست یک روحانی که من نمیشناختم اونجا مشغول عبادت تو محراب .رفتم خدمت ایت الله بهجت افتادم به دست و پای ایشون که مشکلمو بیان کنم که اقا من گرفتارم یه کاری بکن .حضرت ایت الله العظمی بهجت که اقای بهاء الدینی می فرمود امروز رو کره زمین مردی ثروتمندتر از بهجت از نظر معنوی نیست .
گفت تا مسئله م رو بهشون خواستم بیان بکنم اشاره کرد به اون روحانی که اون طرف تو اون محراب بود گفت مشکل تو به دست این اقا حل میشه .رفتم نمیشناختم گفتم منو اقای بهجت حواله کردن و ایشون به من چیزی گفت مشکلم بلافاصله حل شد و من همینجوری موندم که این روحانی کیست.همون سال اومدم طلاییه به بچه های لشکر 8 سر بزنم بعد نماز ظهر دیدم طلبه ای وایساد میکروفونو گرفت الله اکبر دیدم این همون اقاست !!! که تو خواب دیده بود تو حرم اما رضا گفتم این کیه گفتن همون طلبه ست که میگفتیم ،اقای ضابط.دیدی برای شهدا چه خوب نوکری کرد کجا بردنش؟اقای ضابط وقتی از دنیا رفت و به شهدا پیوست ؛من از یه ولی خدا که همتون احتمالا میشناسید خودم شنیدم به من در گوشی فرمود:مقام اقای ضابط یعنی مقام خادم واقعی شهدا .اگه اخلاص داشته باشه، فرمود مقام اقای ضابط از بسیاری از سردارانی که روایتشونو کرده بود بالاتره!!!
چه مسیری پا شدید اومدید زن و مرد؟ امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا از شهادت کمتر نیست اگر بیشتر نباشه.
اقای ضابط که از دنیا رفت یه جانباز شیمیایی خیلی اوضاع خرابی تو قم بود هم شیمیایی شدید بود هم موجی بود، اعصاب و روان .یادتون رفته حزب اللهی ها سر به جانبازا نمیزنید .به خدا قسم گاهی وقتا من میرم میبینم زنو بچشو گرفته زیر کتک وقتی موج میگیرتش، چیکار داریم میکنیم یادمون رفته اینهارو؟؟.بلند شد با یه حال عجیبُ غریبی صحبت کنه نمیتونست حرف بزنه گوش دادیم چی میگی؟؟ .گفت :سالهاست من هم شیمیاییم هم اعصاب روانم .وقتی هر چند روز یه بار منو موج میگیره دیگه دست خودم نیست هر چی جلوم باشه میزنم زنم بچم میزنم دری وری میگم .تنها کسی که تو این سالهای غربت بعد از جنگ مرتب به من سر میزد این حاج اقای ضابط بود .هرچند وقت میومد رسیدگی به بچه ها میکرد گاهی وقتا میومد من قاطی کرده بودم داشتم بچه هارو میزدم میومد جلوم مینشست که من اونو بزنم بچه هارو نزنم.فحش بهش میدادم .گفت یه روز اومد من حالم خراب بود .اومد خیلی تلاش کرد منو ساکت کنه منم نمیفهمیدم چی میگم شروع کردم فحشو کشیدن به ضابط .گفتم تو خفه شو تو نمیفهمی درد جانباز چیه تو نمیدونی اعصاب روان یعنی چی تو نمیدونی خون بالا بیاری یعنی چی.اونم همینجوری گریه میکرد و تحمل کرد.خیلی اعصابم خراب بود یه کمم زدمش یه کم بهش اهانت کردم دیگه پا شد رفت .من اون شب از زور درد و سردرد تا2،3 نصفه شب دادو بیداد تو خونه کردم تا از زور فریاد خوابم برد.سحرقبل از نماز صبح خواب دیدم اقای ضابط دوباره اومده سراغ من اومدو یه نگاهی به من کرد و گفت فلانی من الان مدینه خدمت فاطمه زهرا(س) بودم به من فرمود گفت ضابط برو به اون رفیقت سلام برسون بگو مادر گفت من وقتی بین درو دیوار بودم اینقد شکایت نکردم یه کم صبر کن .این جانباز میگفت من از خواب پریدم دیدم دم اذان صبحه نتونستم طاقت بیارم زنگ زدم منزل اقای ضابط .بسیجیا نماز شباتون کجا رفت؟گفت سحر نزدیک اذان صبح بود تا زنگ زدم اقای ضابط ورداشت معلوم بود مشغوله سر پیمانه خدا بود.میگه با گریه و زاری گفت چته؟گفتم ضابط من عذر میخوام نفهمیدم دیشب بهت اهانت کردم همچین خوابی از فاطمه زهرا دیدم تا گفتم این خوابو گریه کرد اقای ضابط گفتم تو چرا گریه میکنی حاجی گفت به خدا قسم فلانی همون لحظه ای که تو سحر خواب حضرت زهرا رو دیدی من سر سجده توسل به بی بی کردم داشتم برای تو دعا می کردم بیایید اهل بیتو رها نکنیم بیایید این شهدارو رها نکنیم.اینجا محل شهادت اسماعیل دقایقیست اینجا محل شهادت حسین خرازیست چه تواضعی.
اخرین عرض دارم بکنم بریم .یه شهیدی بود از مازندران وقتی میخواست بره جبهه اخرین بار که دیگه بر نگرده دم در فک و فامیلو پدر و مادر .مادرش یه نگاه کرد مادره دیگه .مادرشهدا یاد بچه هاتون بکنین امشب .یه نگاهی به بچش کرد با یه حسرتی گفت پسرم کی بر میگردی؟رفقا اینقد مادر شهدا مردن بچه هاشون بر نگشتن .همین اروندی که رفتین چقد بچه های مارو سپرد به خلیج فارسو بر نگشت .چجوری جواب مادرای مفقودالاثرو بدیم؟گفت پسرم کی بر میگردی؟یه نگاهی کرد تو صورت مادرش.دخترخالش7، 8سالش بود اونجا وایساده بود .گفت هر وقت شب عقد این شد من میام .همه خندیدن فکر کردن شوخی میکنه اخه بچه 7،8ساله که عقدش نمیشه.رفت که بر گرده دیگه برنگشت.مفقود شد.این دختر خاله شد 17،16سالش خواستگار آمد قرار عقد گذاشتن دقیقا شب عقدش گفت جنازه پسرتون پیدا شده بیایین ببرین .میگه ما حالا اماده بودیم بریم سر سفره عقد اون استخونهارو ورداشتن اوردن من یه لحظه تو دلم گله کردم .گفتم خدایا حالا همه این سالها رو گذاشتی صاف این استخونها شب عقد من پاشن بیان؟گفت شب خواب دیدم تو یه منجلابی مثل مرداب رفتم پایین هرچیم دستو پا میزنم پایینتر میرم هرچی فریاد میزنم کسی کمک نمیکنه دیگه داشتم خفه میشدم فریاد زدم گفتم خدا یعنی یه کمک رسانی نیست به فریاد من برسه ؟همون لحظه دیدم یه دستی منو گرفت گفت دستتو بده من کشید بیرون منو از اون منجلاب کشید بیرون .
مریم . ح
تبلیغات





همانطور
كه خیلیها گمان میبرند به پایان دنیا رسیدهایم و هالیوود این موضوع را
خیلی خوب حس میكند. گرم شدن تدریجی هوا، جنگهای عراق و افغانستان،
تهدیدهای مكرر تروریستی و بحرانهای پیدرپی اقتصادی- كه ورشكستگیهای
مكرر شركتها و كمپانیهای بزرگ و قدیمی را به همراه دارد- باعث خلق
دیدگاههای تازهای در بین مردم عادی شده است. هر روز كه میگذرد
فیلمسازان بیشتر از گذشته نسبت به آینده نوع بشر نگران و حساس میشوند.